مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
50
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
مقنعه بدين عجوز دادم كه او را برفوگر دهد . و عجوز از آن روز كه مقنعه گرفته ، ناپديد گشته و من او را هرگز نديدهام . بازرگانزاده گفت : هرچه گفتى ، چنان كنم . درحال ، برخاسته ، بدكان بازرگان رفت و در نزد او بنشست . ساعتى نرفته بود كه عجوز سبحه در دست ، تسبيحگويان از دكان بگذشت . بازرگانزاده چون او را بديد ، از دكان برخاسته ، او را بگرفت و دشنامش داد . و او به نرمى سخن ميگفت و ميگفت : اى فرزند ، تو معذورى . بازاريان برايشان گرد آمدند و سبب منازعت باز پرسيدند . آن جوان گفت : اى قوم ، من ازين بازرگان ، مقنعهء به پنجاه دينار خريدم . و زن من آن را ساعتى پوشيده ، در كنار آتش بنشست . شررى بمقنعه افتاده ، يك گوشهء آن بسوخت . او را به اين عجوز دادم كه به كسى دهد كه او را رفو نمايد و بما رد كند . از آن وقت تاكنون عجوز را نديدهام . عجوز گفت : راست ميگويد . من مقنعه را از او گرفته ، بخانهائى كه مرا عادت بود ، رفتم . در يكى از آن خانها ، مقنعه فراموش كرده ، برجاى گذاشتم و نميدانم كه در كجا گذاشتهام . چون من فقير و بىچيز بودم ، از بيم رسوائى ، خود را به اين جوان ننمودم و نزد او نرفتم . عجوز ، اين مقالات همىگفت و آن بازرگان را گوش بسخنان ايشان بود . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و دوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون بازرگان از قصهء كه عجوز نيرنگساز حيلت باز به آن پسر تدبير كرده بود ، آگاه شد ، سخن ايشان را راست پنداشته ، در حال برخاست و گفت : سبحان اللّه ، چه خيال باطل كرده و گمان بد به پاكدامنى زن خود برده بودم . از گناه خود بخداى تعالى پناه ميبرم و طلب آمرزش ازو ميكنم . و لكن حمد خداى را كه اين سخن از دل من برداشت و حقيقت كار به من آشكار كرد . آنگاه بازرگان روى بعجوز كرده ، گفت : آيا به خانه ما نيز آمد و شد